تصویر ثابت

آقـــــآیــــــ... سر بهـ هوا

اگه دختر بودم @)

اگر دختر بودم الان 3k فالوور داشتم!


راستی ؛ به نظرتون جنس مخالفتون چه ویژگی های داره که شما دوست داشتید داشته باشید؟


خواستید اینجا جواب بدید،

خواستید پست بزارید وبتون منم اینجا لینکتون میکنم،،

اگر هم خواستید بقیه دعوت کنید به این سئوال جواب بدن،،،



لینک ها:

خورشید شب - آرامم کن

چالش یار دیرین!


بی انصافید اگه عرفان نشناسید!

طراح قالب درجه یک بیان:)

تقریبا بیشتر ما از قالب های اون استفاده می کنیم یا حداقل یه بار استفاده کردیم

ایشون آخرین بار جمعه 15 مرداد 95 رویت شده 

کی میدونه عرفان کجاست؟ کسی خبر داره؟

من یه بار قبلا پیام دادم به پشتیبانی بیان با این مضمون که آقا بیزحمت یه خبر از این عرفان ما بگیر!

ولی جوابی نیامد ، خب من یه نفر بودم!

من همون اوایل که تازه عرفان شروع به کار کرده بود با وبلاگش آشنا شدم

ولی یه دفعه گذاشت رفت


حالا چالش چیه؟

بیایید همگی پیام بدیم به پشتیبانی بیان و ازشون بخواهیم تا یه خبر از عرفان بگیرن به هر حال حتما یه شماره تماسی ازش تو وبلاگ وجود داره

 چشم امیدم به وبلاگ هایی که 800 تا دنبال کننده دارند!

از همه عزیزانی که این وبلاگ دنبال می کنند میخوام که یه همچین پستی توی وبلاگشون بزارند و از دنبال کننده هاشون بخوان با پشتیبانی بیان تماس بگیرند 

مطمئنا هرچی پیام ها بیشتر باشه توجه بیشتری بهشون میشه


(برای تماس با پشتیبانی در پنل کاربریتون روی وارد قسمت نمایه من بشوید و بعد تماس با بیان انتخاب کنید)

متن پیشنهادی برای ارسال به پشتیبانی:

متن پیشنهادی با عنوان عرفان



با درود 
قالب ساز و بلاگر محبوب ما عرفان (erfanwd.blog.ir)، مدتیست که به طرز غیر مترقبه ای در بیان حضور ندارند
تمنا داریم اگر راه ارتباطی با ایشان دارید تماس حاصل کنید و نگرانی ما را به پایان ببرید 
سپاس از بیان 


متن دوم:

عرض سلام و خسته‌نباشید

بلاگر و طراح قالب محبوب ما عرفان(آدرس) مدتی‌است که به شکل غیرمترقبه‌ و نگران‌کننده‌ای در بیان حضور ندارد. 

خواهشمندیم در صورت وجود راه ارتباطی، با ایشان تماس حاصل کرده و ما را از احوال ایشان باخبر سازید‌.

با تشکر



ان شاالله خبری بشه:)

باتشکر


آخرین خبر:



تولد 35 سالگی من!

بسم الله الرحمن الرحیم 



15 سال آینده ام دوتا تا بخش داره ؛ خودم و اجتماع


15 سال دیگه من میشم 35 ساله ، یه آدم پخته !

دوست دارم علوم زیادی یاد گرفته باشم ، کامپیوتر ، زبان انگلیسی ، زبان فرانسه و کمی عربی !

یه خانواده شلوغ دارم ، 6تا بچه ، به هرحال میوه زندگی بچه ها هستند و بقیه باد هوا ...

دوست دارم حداقل هر تابستان یکی از استان های کشور زیر و رو کنم ، تا اون موقع تقریبا نصف استان های کشور رفتم

برای تفریح به کشورهای خارجی علاقه ای ندارم ، ترجیح میدم پولمو تو کشور خودم خرج کنم تا نره تو جیب بقیه

ولی احتمالا تا اون موقع 2یا3 سفر خارجی برای تجارت و یا تحصیل رفته باشم.

یه خونه دارم ، خود خونه نمیدونم ولی یه حیاط بزرگ و پر از گل باید حتما داشته باشه:)

دوست دارم چندتا ماشین داشتم ، یکیشون باید حتما یه هایلوکس مدل سال باشه تا باهاش سفر برم ، اگر صنعت خودرو سازی خودمون تا اون موقع پیشرفت کرد ترجیح میدم یه خودرو ایرانی هم داشته باشم

ولی به شغل ام تا حالا دقیق فکر نکردم ، جایی که الان هستم نمیذاره دقیق بدونم شغل آینده ام چیه؟

ترجیح میدم یه شغل آزاد داشته باشم ، کارمند جماعت همیشه در عذابه!


چالش ۱۰۰میلیارد دلار

به دعوت علیرضا جان این پست برای چالش ۱۰۰میلیارد دلار...


تاحالا از خودتون پرسیدین اگر اینقدر پول داشتین چیکار میکردین?
واسه خودتون خرج میکردین یا به ۴تا نیازمند مثل منم کمک میکردین?

من اگر اینقدر پول داشتم اول از همه بعید میدونم خدارو بنده بودم!

پیام ناشناس

بعد از دیدن چند پست ماهم تصمیم گرفتیم یه پست ناشناس بزاریم!


شما در مورد من چی فکر میکنید؟



هر مدل و نوع سوالی داشتید بپرسید ناشناس 

منم قول میدم صادقانه جواب بدم:)


انتهای پیام/


(31/5/1396)(21:39):

پ.ن: همه افرادی که اینجا کامنت میزارند رو دعوت به گذاشتن چنین مطلبی در وبلاگشون میکنم:)

از اونجایی که نمیشناسم نمیشه دیگه تک تک بیام وبتون ازتون دعوت کنم:)

کابوس های زنده (چالش وبلاگی)

بعد از دیدن پست کابوس که شروعش از وبلاگ طلوع من بود منم تصمیم گرفتم از کابوس بگم

البته از ماله من فرق داره

من تو عالم واقعیت جن و روح دیدم وفرق داره با کابوس های یه عده از دوستان!


{اتفاقاتی که در ادامه میخوانید عین واقعیت بوده و هیچ دخل و تصرفی در آنها نشده است}


چهارتا ماجراواسه ی من  توی سن حدود 10-12 سالگی اتفاق افتاد !!!



شب همه به ردیف توی اتاق که تلویزیون بود تشک پهن کرده بودیم و منتظر پخش فیلم های آخر شب تابستون بودیم
واسه منی که سنم کم بود بیدار موندن تا ساعت 12 شب خیلی کار شاخی محسوب میشد و بیشتر اوقات خوابم میبرد

ساعت حدود 1 شب بود که با صدای تلویزیون از خواب پریدم  و داداشم در حال تماشای فیلم اون شب که یه فیلم از جکی چان بود دیدم ، آخرهای فیلم بود و چند دقیقه بعد داداشم تلویزیون خاموش کرد و رفت و متوجه بیدار شدن من نشد

همه جا تاریک بود و منم هرکار میکردم خوابم نمیبرد
تو همین حال و احوالات خودم بودم و دستم به حالت گرده کرده بردم بالای سرم 

و شروع وحشت های این آقای سر به هوای کوچولو از همین ثانیه شروع شد

لحظه ای که دستم بردم بالای سرم یه نفر دستم گرفت ، یادمه هرکی و یا هرچی که بود دست های زبری داشت و انگار دستهاش پینه بسته بود!
ما را از سادگی ترسانده اند ...
هیچ کس نگفت سادگی هم خوب است ...
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی ، ساده شاد میشوی ، ساده ذوق می کنی، ساده می بخشی ...
و ساده تر دل می بندی ...!
جوری ما را از سادگی ترساندند ، که همه مان ناچار شدیم نقاب هایی از جنسِ هفت خطی و سیاست ، روی خودمان بکشیم ، وگرنه من که می دانم همه مان شبیه به همیم؛ یک مشت آدمِ ساده و بی غَل و غش...
با این تفاوت که بعضی هایمان بدجور تویِ نقشِ نقاب هایمان فرو رفته ایم...
بدجور!!!
Designed By Erfan Powered by Bayan