عاشقى کن! که هنر نیست به تن بالیدن

از هر آغوش به آغوش دگر غلتیدن


هنر این است: در این شهرِ پُر از دلبرکان

"یک نفر" یافتن و دل زِ "یکى" دزدیدن


جاىِ بوسیدنِ لب هاى هزاران شیرین

لبِ شیرین "یکى" را همه شب بوسیدن


چشم بر هر که جز "او" روى نماید بستن

از همه ماهرُخان روى "یکى" را دیدن


اشهدِ "حسِ تنوع طلبى" را خواندن

هر بساطِ هوس و وسوسه را بر چیدن


معنىِ "عشق" اگر مى طلبى جز این نیست

دل "یکى" هست، و باید به "یکى" بخشیدن