خیابان خونه قبلیمون منتهی میشد به خیابان اصلی شهر

یه خیابان پر از ادارات ، بانک ها ، دادگستری و دانشگاه ها و...

بچه که بودم همیشه با یه زیرشلواری و دمپایی روان میشدم سمت اونجا

الان داشتم با خودم فکر میکردم اون موقع ها چه خوب بود

خوش بودم بدون اینکه برام مهم باشه این یارو که اینجاست قاضیه ، رئیس بانکه یا استاد دانشگاه

برام خوش بودن حالم مهم بود نه اینکه بقیه ازم خوششون بیاد

الان قصدم این نیست دوباره یه زیرشلواری آبی روشن بپوشم و برم تو شهر دور بزنم:|

ولی خب کاش مثل اون موقع مهم نبود واسم کی چکاره است؟!

دنبال یه خنده میبودم...