همه یه کتابی دارن که روشون تاثیر گذاشته! ولی من نه!
که دلیلش واضحه ؛ من با کتاب غریبم...
من اصلا کتاب خوان نیستم ، همون کتاب های مدرسه رو هم با مکافات تحمل کردم!

فقط سه-چهار سال پیش بود که کم کم از خودم بدم آمد ، از خودم که نه از بقیه بدم آمد!
آخه همه یه چیزی داشتن ...استعدادی...علمی...
من هچی!
بعد همون آدم ها بهم فهموندن که مشکل از خودمه!
آدم ها بیشتر رو من تاثیر گذاشتن تا کتاب ها! دور و نزدیک!

مثلا یه مدت تلاش کردم که به آرزوهام برسم:)
هر کار میکردم بعد یه مدت خراب میشد ؛ منم میگفتم حتما چون اولشه اینجوریه!
یه بنده خدایی این وسط آمد گفت تو ظرف کثیف هر چی بریزی کثیف میشه و با این جمله زد برجک مارو آورد پایین!
واسه همین فعلا دارم از خودم آوار برداری میکنم ببینم داستانم چیه؟!
میگن هر کشوری که به امور داخلی خودش مشغول بشه و از دنیا دست بکشه از بین میره ، دیگه وای به حال آدم ها!
امیدوارم قبل از اینکه این گود برداری تبدیل به چاه کنی بشه و توش گیر کنم تمام بشه...

پی نوشت اول:یجا خوندم نوشته بود که: "نمیشه همه کتاب هایی که خوندیم یادمون بمونه و حتما باعث تغییر ما بشه! این مثل این هست که انتظار داشته باشیم هر غذایی که میخوریم تا ابد توی معده ما بمونه و ما از انرژی اون استفاده کنیم! رفتار هر انسانی بیانگر کتاب هایی هست که خونده..."
دیگه خودتون پستام رو میخونید ببینید من چه کتاب هیی خوندم!

پی نوشت دوم: یه جوری از تغییرات خودم مینویسم انگار پروفسور سمیعی کامینگ سون!

به دعوت علیرضا و جناب دلنویس :)