من با ابـراهـیـم هـادی کار دارم !

ابراهیم موبایل نداشت ،

اما بی سیم که داشت !


 ابـراهـیـم !


اگر صدای مرا میشنوی ،

کمک !

من و بچه ها گیر افتادیم

در تله ی دشمن!

تلفن همراه من کار نمیکند

بدرد نمیخورد هرچه گشتم برنامه بیسیم نداشت

تا با تو تماس بگیرم ...

گفتم میخواهم با بیسیم شما تماس بگیرم..

گفتند اندرویدهای شما را

چه به بیسیم شهدا !

اما من همچنان دارم تلاش میکنم تا با گوشی اندروید

صدایم را به تو برسانم ...

اگر میشنوی ما گیر افتادیم

بگو چطور آن روز وقتی به گوشَت رساندند که دخترهای محل از فرم هیکل تو خوششان آمده ، از فردایش با لباس های گشاد تمرین کشتی میرفتی ؟

تا چشم و دل دختری را آب نکنی !

اینجا کُشتی میگیریم تا دیده شویم ..

لاک میزنیم تا لایک بخوریم

تو حتما راهش را بلدی

که به این پیچ ها خندیدی

و دنیارا پیچاندی!

و ما در پیچ دنیا سرگیجه گرفتیم !


 ابـراهـیـم!


اگر صدایم را میشنوی،

دوباره اذانی بگو تا ماهم

مثل بعثی ها که صدایت را شنیدند و راه را پیدا کردند 

راه را پیداکنیم ..

راه را گم کرده ایم


اگر از جبهه برگشتی

کمی از ان غیـرت های نـاب بسیجی ها را برایمان سوغات بیاور؛


《نویسنده ناشناس》