اندر حکایات وضعیت شرکت + کمی طولانی!

قضیه شرکت تا اینجا پیش رفت که ما واسه هر کدوم از شاخه های خدماتی یه تعداد نفر پیدا کردیم و نحوه جذب اینجوری بود که رفتیم مثلا اونی که اسپیلت درست میکرد از مغازه کشیدیم بیرون! و شرکت توضیح دادیم و اونم قبول کرد
مشکلات از اونجایی به وجود آمد که دیدیم اینا چون خودشون یه حداقل فضای کسب و کاری داشتن شکمشون سیر بود و با ناز سفارش قبول میکردن!
نیروهارو اخوی پیدا کرده بود و بهشون گفته بود که بعد چندتا کار اگه خوشتون امد قرارداد میبندیم و...
این یه قسمت ماجرا...

از این طرف زنگ خورمون شده 118 و ملت زنگ میزنند ولی فقط قیمت میگیرن و تمام!
امروز بالای 20تا تماس فقط واسه ی نظافت ساختمان داشتیم و دریغ از یک کار! , میگن قیمت هاتون بالاست!
زنگ زدم به چندتا اگهی های برنامه دیوار پرسیدم یه ساختمان 4 طبقه قیمت نظافتش چند؟ قیمت ها 60 و 70 بود و جالبه که قیمت ما واسه این کار 30 تومنه و البته قیمت اول 40 بود و ما کم کردیم!
این یه قسمت دیگه...
متوجه شدیم یه جا چند نفر واسه اثاث کشی فرستادیم ولی کار انجام نشد!
طی یه پاتکی که زدیم متوجه شدیم گویا با صاحب خانه کنار آمدن که پول مستقیم بگیرند و به شرکت پورسانت ندن!
دور این جماعت همه رو خط کشیدیم!


یه سیستم جدید طراحی کردیم که ظاهر کل ماجرا گردن منه!
بدین صورت که:
اولا که آگهی زدیم واسه جذب نیروی جدید و بهشون گفتم که همون اول قرار داد میبندیم و بعد از کار اول اگه از روند کار شرکت خوشتون آمد سفته میگیریم و مسئول پیدا کردن و انتخاب نیروها هم خود منم!
دوما که قرار بر اینه از این به بعد همراه با نیروی کار یکی از شرکت بره و یه قرارداد با صاحب کار ببنده و اون فرد هزینه کار بده به شرکت و شرکت با نیروها تسویه کنه تا اینجوری نیرو دستش از دخل و تصرف مالی کوتاه بشه!

سوما که اون فرد الافی که باید بلند بشه بره قرار داد ببنده با صاحب کار خود شخص شکیل بنده است! و وقتی بهش فکر می کنم اصلا کلافه میشم:/ من اخرین برگه ای که امضا کردم رسید دعوتنامه جلسه اولیا مربیان مدرسه بود:|

چهارما که اخوی بعد تابستان میره شهر دیگه چون کارش اینجا نیست و شریک سوم شرکت(برادر زن داداشم) آبان ماه میره سربازی و من میمانم و دوتا گوشم! ؛ از همین الان کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم:/


پی نوشت ها:

*شخص سوم شرکت میگه یه 30 میلیون تومن دربیاریم میزنیم تو کار دیگه(نقشه اش را هم چیده) و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان تا الان فقط 4000 تومن درآمد داشتیم و مونده 29,996,000 تومن دیگه!
**همزمان و با توجه به حرف هایی که قبلا هم توی وبلاگ زدم زبان انگلیسی؛فوتوشاپ؛مطالعه و تحقیق در تفاسیر قران(به جای حفظ)؛دو عدد کلاس تابستانی کامپیوتر که از فردا شروع میشه تا 20 شهریور با 7 ترم تابستان دانشگاه را دارم انجام میدم و اون تاجر که عنوان نوشتم واسه همینه چون دارم تا عمق وجودم جررر میخورم!!!
***همه ی اینایی که گفتم قسمت خوبه ی داستان شرکته و با اولین اسیب به خونه یا وسایل یه نفر داستان های بد قصه ی ما شروع میشه!
****با علم به اینکه تجربه و قدرت اداره امور ندارم این کار شروع کردم و مسئولیت کارهارو قبول میکنم! چون میخوام با این فشار کاری خودمو و زندگیمو تنظیم کنم 
*****با این کار کل فعالیتم تو بسیج رفت زیر رادیکال و به هیچ کاری نمیرسم! !  الان که داشتم این پست مینوشتم به ذهنم رسید بعد یاد گرفتن فوتوشاپ برم یا توی حوزه یا از همین مسجد اطلاع رسانی کنم و واسه ی برنامه مذهبی بنر و تراکت طراحی کنم
******4هزار تومن پول در آوردم بسیج یادم رفت! برسم به 4میلیون حتما خدا و پیغمبر یادم میره!
*******ان شاالله که خدا کمک کنه ، سلطان محمود خر کیه؟