یک عدد شرکت خدماتی راه اندازی کردیم

ایده از اخوی بود و پیگیری از یکی دیگه ولی معادلات دنیا غیر قابل پیش بینیه و به همین دلیل من شدم مدیرعامل!!!

از صبح داشتیم تبلیغات میکردیم....

البته نمیریم کاغذ بندازیم زیر خونه یا برچسب بزنیم روی در خانه ها

کار پرزنت کردن چهره به چهره است و البته یه مقدار نتورک مارکتینگ هم قاطیشه!

یعنی به بعضی مارکت ها و افرادها گفتیم هر 5 نفری که از طرف شما معرفی بشن یه پورسانت میدیم!

ایده اش هم از خودم بود که اگه ورشکست نکنیم خوبه!

واسه روز اول یه کار واسمون جور شد و یه دوتای دیگه هم که از استقبالشون معلومه کار آینده داریه!

از اونجایی که از این به بعد با آدم های زیادتری برخورد دارم احتمالا حکایات جالبی در پیش دارم!

 

 

 به مدیر عاملی خودم که فکر می کنم یاد این بیت میفتم که میگه:

حاکم شهر که مرغابی بود                 بر سر آن شهر رسوایی بود