توی سفر دوستم اون یکی دوستش دید و داشتن از خاطرات کلاس های کنکور میگفتن؛

رسیدن به یه دختر خانومی که رفیقم گفت خیلی باهامون لَــج بود

گویا بهش تــیــکـه انداختن!!!

پرسیدم چـــی گفتین؟!


دوستم میگه این خانوم یه دفعه بیرون کلاس بود،دیدیم برگشت باسرعت داخل کلاس و چادرش و برداشت

دوستش ازش پرسید چــی شده؟

اون دختر خانوم گفته که هیچی ،بابام آمده دنبالم!


دوست منم بهش گفته: مثل اینکه تو این جمع فقط بابات نامحرمــه!!!


← جای بسی تفکر داره!!!