این یه بخش از کتاب "سلام بر ابراهیم" هستش ؛کمی طولانی ولی پیشنهاد میکنم از دست ندین

به قول یه بنده خدایی در مدت خواندن این کتاب هی سرمو بالا میکردم و آسمان نگاه میکردم و از خدا بابت زندگی پوچم عذر خواهی میکردم'








"حاج حسین، خبر داری ابراهیم رو زدن" بدنم یکدفعه لرزید، آب دهانم رو فرو دادم وگفتم: "چی شده؟!" جواب داد:
 "یه گلوله خورده تو گردن ابراهیم ". رنگم پریده بود، ناخودآگاه به سمت سنگرهای مقابل دویدم و رفتم سراغ سنگر
امدادگر و اومدم بالای سرش
 گلوله ای به عضلات گردن ابراهیم خورده بود و خون زیادی از گردنش می رفت. جواد رو پیدا کردم و پرسیدم:
"ابراهیم چی شده؟" با کمی مکث گفت: "نمی دونم چی بگم"، گفتم: "یعنی چی؟"
 جواب داد: "با فرماندهان ارتش جلسه گذاشتیم که چطور به تپه حمله کنیم. عراقی ها مقاومت شدیدی می کردن و
نیروی زیادی روی تپه و اطراف اون داشتن. توی جلسه هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید. نزدیک اذان صبح بود و باید
سریع یه کاری می کردیم. اما نمی دونستیم که چه کاری بهتره. یکدفعه ابراهیم از سنگر خارج شد و به سمت تپه
عراقی ها چند قدمی حرکت کرد. بعد روی یه تخته سنگ به سمت قبله ایستاد و با صدای بلند شروع به گفتن اذان
صبح کرد. ما هم از جلسه خارج شدیم و هر چه داد می زدیم که ابراهیم بیا عقب، الان عراقی ها تو رو می زنن فایده
نداشت.
 تقریباً تا آخرهای اذان رو گفت و با تعجب دیدیم که صدای تیراندازی عراقی ها قطع شده. ولی همون موقع یک
گلوله شلیک شد و به ابراهیم اصابت کرد و ما هم آوردیمش عقب ".
 ساعتی بعد هوا کاملاً روشن شده بود و مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها
دوید و آمد پیش من و با عجله گفت: "حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به این طرف
میان!"
با تعجب گفتم: "کجا هستن" و بعد با هم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم و دیدم حدود بیست نفر از طرف
تپه مقابل،پارچه سفید به دست گرفته اند و به سمت ما می آیند. فوری گفتم: "بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه
و بخوان حمله کنند."
 لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم از اینکه در این محور از
عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خودم فکر می کردم که حتماً حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس
عراقی ها و اسارت اونها شده. لذا به یکی از بچه ها که عربی بلد بود گفتم: " بیا و اون درجه دار عراقی رو هم بیار توی
سنگر".
 مثل بازجوها پرسیدم: "اسمت چیه و درجه و مسئولیت خودت رو بگو! " خودش رو معرفی کرد و گفت: "درجه ام
سرگرد و فرمانده گردانی هستم که روی تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشکر احتیاط بصره هستیم که به این
منطقه اعزام شدیم."
پرسیدم: "چقدر نیروی دیگه روی تپه هستن" گفت: " الان هیچی"
چشمانم گرد شد و گفتم: "هیچی!؟"
جواب داد که: "ما اومدیم و خودمون رو اسیر کردیم، بقیه نیروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه "
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: "چرا !؟"
گفت: "چون نمی خواستند تسلیم بشن"
تعجب من بیشتر شد و گفتم: "یعنی چی؟!"
فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من رو بده پرسید:"این المؤذن؟"
معنی این حرفش رو فهمیدم و با تعجب گفتم: "مؤذن!؟"
 
انگار بغض گلویش را گرفته باشد شروع به صحبت کرد و مترجم هم سریع ترجمه می کرد:
"به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید، به ما گفته بودن که برای اسلام به ایران حمله می کنیم و با ایرانی ها
می جنگیم، باور کنید همه ما شیعه هستیم، ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورن و اصلاً اهل نماز
نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای رسا و
بلند اذان می گفت. تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمؤمنین (ع) رو آورد با خودم گفتم: داری با برادرای خودت می جنگی.
نکنه مثل ماجرای کربلا ... "
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد که:
"برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکنه. هوا هم که
روشن شد نیروهام رو جمع کردم و گفتم: من می خوام تسلیم ایرانی ها بشم. هرکس می خواد، با من بیاد، این افرادی هم
که با من اومدن هم فکرها و هم عقیده های من هستن و بقیه نیروهام رفتند عقب. البته اون سربازی که به سمت
مؤذن شما شلیک کرد رو هم آوردم و اگر دستور بدین می کشمش، حالا خواهش می کنم بگو که مؤذن زنده است یا نه؟
"
مثل آدم های گیج و منگ داشتم به حرفای فرمانده عراقی گوش می کردم. هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی
سکوت گفتم:"آره زنده است". بعد با هم ازسنگر خارج شدیم و رفتیم پیش امدادگر، زخم گردن ابراهیم رو بسته بودند و
داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده نفر اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند و رفتند. ولی نفر آخر
به پای ابراهیم افتاده بود و گریه می کرد و می گفت: "من رو ببخش، من شلیک کردم. " بغض گلوی مرا هم گرفته بود.
حال عجیبی داشتم. دیگه حواسم به عملیات و نیروها نبود.
 وقتی می خواستم اسرای عراقی رو به همراه چند نفر از بچه ها به عقب بفرستم فرمانده عراقی مرا صدا زد و گفت: "آن
طرف رو نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آن طرف رو دارن، خیلی مراقب باشین. " بعد
ادامه داد: "سریع تر بروید و تپه رو بگیرید".
 من هم سریع چند تا از بچه های اندرزگو رو که اونجا بودن به سمت تپه فرستادم. با آزاد شدن آن ارتفاع پاکسازی
منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد ولی چون ما آمادگی لازم رو داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین
رفت و حمله آنها نا موفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمدرسول االله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلان غرب
کم شد.
 به هر حال عملیات مطلع الفجر به بسیاری از اهداف خود دست یافت و بسیاری از مناطق کشور عزیزمان آزاد شد هر
چند که سردارانی نظیر غلامعلی پیچک، جمال تاجیک و حسن بالاش در این عملیات به دیدار یار شتافتند.
 ابراهیم چند روز بعد، پس از بهبودی کامل دوباره به گروه ملحق شد. همان روز اعلام شد که در طی عملیات
مطلع الفجر که با رمز مقدس یا مهدی (عج) ادرکنی انجام شد. بیش از چهارده گردان نیروی مخصوص عراق از بین
رفت و نزدیک به دو هزار کشته و مجروح و دویست اسیر از جمله تلفات ارتش عراق بود. همچنین دو فروند هواپیمای
دشمن با اجرای آتش خوب بچه ها سقوط کرد.
***
 از ماجرای مطلع الفجر پنج سال گذشت. در زمستان سال شصت و پنج درگیر عملیات کربلای پنج بودیم. قسمتی از
کار هماهنگی لشگرها و اطلاعات عملیات با ما بود. برای هماهنگی و توجیه بچه های لشگر بدر به مقر آنها رفتم. قرار
بود که گردان های این لشگر که همگی از بچه های عرب زبان و عراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله بعدی
عملیات به شلمچه اعزام شوند.
 
پس از صحبت با فرماندهان لشگر و فرماندهان گردان ها، هماهنگی های لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم. از
دور دیدم که یکی از بچه های لشکر بدر به من خیره شده و همینطور جلو می آید. آماده حرکت بودم که آن بسیجی
جلوتر آمد و سلام کرد. جواب سلام را دادم و بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت:
"شما درگیلان غرب نبودین؟!"
با تعجب گفتم: "بله" فکر کردم حتماً از بچه های همان منطقه است.
بعد گفت: "مطلع الفجریادتان هست، ارتفاعات انار، تپه آخر"
 مقداری فکر کردم و گفتم: "خب!؟"
گفت: "اون هجده عراقی که اسیر شدن، یادتون هست"
با تعجب گفتم:"بله، شما؟" باخوشحالی جواب داد: "من یکی از اونها هستم"
تعجبم بیشتر شد و پرسیدم:"پس اینجا چیکار می کنی؟!"
گفت: "همه ما هجده نفر توی این گردان هستیم، ما با ضمانت آیت االله حکیم آزاد شدیم چون ایشون ما رو کامل
می شناخت و قرار شد بیاییم جبهه و با بعثی ها بجنگیم "
گفتم: "بارک االله ، فرمانده شما کجاست؟"
گفت: "اون هم تو همین گردان مسئولیت داره و الان داریم حرکت می کنیم به سمت خط مقدم ".
گفتم: "اسم گردان و اسم خودتون رو روی این کاغذ بنویس، من الان عجله دارم. بعد از عملیات می یام پیشتون و
مفصل همه شما رو می بینم"
همینطور که داشت اسامی بچه ها رو می نوشت سئوال کرد: "اسم اون مؤذن چی بود؟"
گفتم:"ابراهیم، ابراهیم هادی"
گفت:" همه ما این مدت به دنبال مشخصات او بودیم و از فرماندهان خودمون خواستیم حتماً اون رو پیدا کنه، خیلی
دوست داریم یکبار دیگه اون مرد خدا رو ببینیم ".
ساکت شدم و بغض گلویم رو گرفت. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. گفتم: "انشاءاالله توی بهشت همدیگه رو
می بینید." خیلی حالش گرفته شد. اسامی رو نوشت و به همراه اسم گردان به من داد و من هم سریع خداحافظی کردم
و حرکت کردم. این برخورد غیرمنتظره خیلی برایم جالب بود.
 تا اینکه در اسفندماه با پایان عملیات کربلای پنج بسیاری از نیروها به مرخصی رفتند. یک روز داخل وسایلم کاغذی را
که اسیر عراقی یا همان بسیجی لشگر بدر نوشته بود پیدا کردم.
 چون کارم زیاد نبود رفتم سراغ بچه های بدر، از یکی از مسئولین لشگر سراغ گردانی را گرفتم که روی کاغذ نوشته
بود. آن مسئول جواب داد: "این گردان منحل شده" گفتم: "بچه هاش رو می خوام ببینم".
فرمانده ادامه داد: "گردانی که حرفش رو می زنی به همراه فرمانده لشگر و یک سری از بچه ها جلوی یکی از پاتک های
سنگین عراق رو در شلمچه می گیره و چند روز مقاومت می کنه. تلفات سنگینی رو هم از عراقی ها می گیره ولی
عقب نشینی نمی کنه." بعد چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
"کسی از اون گردان زنده برنگشت".
 گفتم:"آخه این هجده نفر جزء اسرای عراقی بودن که اسماشون اینجاس. من اومده بودم که اونها رو ببینم. "آمد جلو
و اسم ها رو از من گرفت و به شخصی داد و چند دقیقه بعد هم آن شخص برگشت و گفت: "همه اینها جزء شهدا
هستن".
دیگه هیچ حرفی نداشتم، همینطور روی صندلی نشسته بودم و فکر می کردم. با خودم گفتم:
"ابراهیم با یه اذان چه کار کرد، یه تپه آزاد شد. یه عملیات پیروز شد. هجده نفر هم مثل حرّ از قعر جهنم به بهشت
رفتن" بعد یاد حرفم به آن رزمنده عراقی افتادم:
" انشاء االله در بهشت همدیگر رو می بینید. " بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. بعد هم خداحافظی کردم و آمدم
بیرون.
من شک نداشتم که ابراهیم می دانست کجا باید اذان بگوید تا دل دشمن را به لرزه دربیاورد و آنهایی را که هنوز ایمان
در قلبشان باقی مانده هدایت کند