فردا رژه هست و منم طبق معمول از طرف بسیج میرم واسه تامین امنیت

همیشه وضع همینه ...

میتونم ادعا کنم از 94 به اینور تو هیچ کدوم از مراسم ها نبودم ...

همیشه ی خدا دم مسجد نگهبانی دادم 

این اواخر که دیگه کلافه شدم ؛ چندبار خواستم از پایگاه برم و بسیج دانشجویی ثبت نام کنم ولی همش میمونم تو رودربایسی فرمانده پایگاهم ...

من نمیدونم اونایی که کلا نظامی هستن واقعا چجور تحمل میکنند ...

یه بار نشد من یه هفته در آرامش باشم و طبق برنامه ام کارم بکنم 

همیشه خدا بود برنامه ای که دهن منو اسفالت کنه ...

واقعا دلخور میشم میبینم من با تمام فعالیتهام بازم هیچ تفاوتی با کسی که تو عمرش از جاش تکون نخورده ندارم...

تازه اونا وضعشون بهتره و هواشونو بهتر دارن تا اینجوری تشویق به فعالیت بشن

نمیدونم این بهم ریختگیه ذهنی این دو هفته من باعث شده کلافه بشم یا واقعا اینا حرف دلمه ...

فرمانده پایگاهم آخرهای حکم مسئولیتشه ؛ اگر حکمش تمدید نکنه منکه بساطم جمع میکنم میرم از پایگاه ...

شایددهم اینا ترسه ... ترس از ضعف هایی که این اواخر تو روند کارمون دیدم ... اینکه قرار بود برطرف بشه ولی همه چی رفت هوا ...

میترسم یه بلایی سر خودم یا اطرافینم بیارم ...

توکل بر خدا بریم جلو ببینیم چی میشه ...



پ.ن 1: عکس ماله روز انتخابات هستش که برای تامین امنیت رفتیم ، خودم از اسلحه هامون گرفتم!


پ.ن 2: آرزو به دل موندم یه بار برم رژه ببینم ، هربار یه داستانه 


پ.ن 3: هر بار که این فکرها هجوم میاره خودمو با این جمله آروم میکنم:

                         "خسته ای استراحت کن ، نه فرار"