بعد از دیدن پست کابوس که شروعش از وبلاگ طلوع من بود منم تصمیم گرفتم از کابوس بگم

البته از ماله من فرق داره

من تو عالم واقعیت جن و روح دیدم وفرق داره با کابوس های یه عده از دوستان!


{اتفاقاتی که در ادامه میخوانید عین واقعیت بوده و هیچ دخل و تصرفی در آنها نشده است}


چهارتا ماجراواسه ی من  توی سن حدود 10-12 سالگی اتفاق افتاد !!!



شب همه به ردیف توی اتاق که تلویزیون بود تشک پهن کرده بودیم و منتظر پخش فیلم های آخر شب تابستون بودیم
واسه منی که سنم کم بود بیدار موندن تا ساعت 12 شب خیلی کار شاخی محسوب میشد و بیشتر اوقات خوابم میبرد

ساعت حدود 1 شب بود که با صدای تلویزیون از خواب پریدم  و داداشم در حال تماشای فیلم اون شب که یه فیلم از جکی چان بود دیدم ، آخرهای فیلم بود و چند دقیقه بعد داداشم تلویزیون خاموش کرد و رفت و متوجه بیدار شدن من نشد

همه جا تاریک بود و منم هرکار میکردم خوابم نمیبرد
تو همین حال و احوالات خودم بودم و دستم به حالت گرده کرده بردم بالای سرم 

و شروع وحشت های این آقای سر به هوای کوچولو از همین ثانیه شروع شد

لحظه ای که دستم بردم بالای سرم یه نفر دستم گرفت ، یادمه هرکی و یا هرچی که بود دست های زبری داشت و انگار دستهاش پینه بسته بود!
سریع واکنش نشون دادم و برگشتم و بالای سرم نگاه کردم و کسی ندیدم
با کمی ترس به حالت اولیه برگشتم و گفتم الکی بود

داشتم روبه رو تلویزیون میدیدم که از سمت راستم که در اتاق بود متوجه نزدیک شدن یه چیزی شدم
نگاهم به دیوار بالای سرم دوختم

یه آدم بود با قد حدود 190 یا 2 متر ، تماما سفید شفاف به جز قسمت سرش که سفید پر رنگ بود
در حال رد شدن بود و سرش پایین کرد بهم نگاه کرد 
خود صورتش یادم نیست ولی یادمه یه حالت لبخندی داشت
یه چیزی شبیه تسبیح یا طناب هم دستش بود که رنگش قرمز پر رنگ بود ، خیلی پر رنگ

من همچنان با یه حالت بُهت که کلا بدنم لمس شده بود با نگاهم تعقیبش کردم و دیدم این رفت کنار دیوار و دراز کشید
پتو کشیدم رو سرم و اصلا نمیتونستم حرف بزنم 
با خودم گفتم این چی بود؟ روح بود؟جن بود؟
یه لحظه مثل آدم های احمقی که حقیقت رو دیدن و نمیخوان که باور کنند گفتم: ؛ آهاااا این داداشم بود(آخه داداشت تو 2 متر قدشه سر به هوا؟) 
سرمو از زیر پتو آوردم بیرون به اونجایی که اون نشسته بود نگاه کردم دیدم اون نیست و به جاش پر از یه چیزهایی سیاه رنگ مثله توپه که یه میله حدود نیم متر ازشون بیرون بود ،خیلی تاریک بود و خوب ندیدمشون
به اونا اصلا اهمیت ندادم چون خواهرم اون تابستان میرفت کلاسی که توش گلهای مصنوعی درست میکنند و ابزارش داخل پلاستیک میذاشت و جاشون هم مون گوشه بود
ولی بعدا که ازش پرسیدم گفت من فقط یه پلاستیک دارم و نه چندتا!!!
برگردیم به ماجرا؛
لحظه ای که متوجه نبودش شدم میشد گفت که بیهوش شدم چون کلا دیگه چیزی بعدش یادم نمیاد


صبح که شد صبحانه نخوردم و ناهار هم نخوردم و اینجا خانواده از سکوت و به خصوص کم خوراکی این سر به هوا تعجب کردند (این شکمو بودن ماه رمضان همین سال جان اعضای خانواده نجات داده حالا شاید بعدا گفتم)

بعد ازاینکه تعریف کردم و به حالم دقت کردند تا یه مدت اوضاع واسم خوب نبود
اگر شما شبها از تاریکی میترسید من  مدتی روزها در عین شلوغی میترسیدم اگر یه آشنا باهام نبود


یک سال بعد از ماجرای اول:

این اتفاق از بزرگترین بلایا و وحشتهای زندگی من بود

تابستان سال بعد اون ماجرا توی روستا بودیم و حالم خوب بود و از مورد خاصی به جز تاریکی ترسی نبود
کلید مدرسه روستا بهم دادند و گفتند برو باغچه توی مدرسه آب بده
و من تنها عازم این کار شدم

مدرسه اینجوری بود که دور تا دورش هیچ خانه ای نبود
یه در بزرگ داشت که نرده ای بود مثل میله های زندان !!!
ساختمان مدرسه به شکل حرف انگلیسی L بود که خط افقی اون دفتر مدیر و خط عمودی آن کلاسها بود و در کلاسها مستقیم به حیاط باز میشد
ساختمان مدرسه در وسط حیاط بود راه رسیدن بهش یه مسیر سیمانی بود و طرف راستش اون باغچه ای بود که باید آب میدادم و سمت چپ هم یه زمین خالی بود

وارد مدرسه شدم و یه در باز کردم( در دوقسمتی بود)
شیر آب همون اول راه بود و من داشتم بازش میکردم که یه صداهای بلندی مثل زوزه باد شنیدم
اولش گفتم خب باد هست و این عادیه ولی بعد دقت کردم دیدم که هیچ برگی تکون نمیخوره!

از اونجایی که به پسرداییم گفتم باهام بیا و نیامد حدس زدم که اونه و نقشه داره منو بترسونه چون کل فامیل از ماجرای اولی که براتون گفتم خبر داشتند
فقط صدای باد بود

رفتم سمت ساختمان مدرسه
اینجوری بود که صدا از کلاس اول چسبیده به دفتر می آمد و شما حین حرکت آول آخرین کلاس میدیدین و کم کم نگاهتون به اولین کلاس میخورد
منم آروم آروم میرفتم که اگر این بچه ی بیخود فامیل! پرید بیرون منوبترسونه واکنش تند نشون ندم

دقیقا رسیدم جلوی اون کلاس
کمی قبل تر کلا صدا قطع شد و گفتم الانه که بپره بیرون و منو بترسونه

چشمتون روز بد نبینه و شب ها هم کابوس!!!
بادقطع شد ولی در با قدرت هرچه تمام باز و بسته میشد
و  پنجره هم باز و بسته میشد ولی تا آخر بسته نمیشد و و یه ذره مونده بود بخوره به چهرچوب پنجره برمیگشت!
هاج و واج دنبال یه دست یا یه طناب بودم که اینا بهش وصل باشه و این شوخی مسخره تمام بشه

تو همین لحظه یه میزحدود نیم متر از زمین بلند شد و پرتاب شد اونور کلاس!!!

{همه اینا تو چند ثانیه اتفاق افتاد}

با نهایت وحشت و سرعت به سمت در خروجی حرکت کردم ، یه لخت در باز بود ولی من اون قسمت بسته گرفتم
و میله هارو به سمت خودم میکشیدم
وحشت کرده بودم و با اینکه در بغلی باز بود من این قسمت در با قدرت میکشیدم و داد میزدم
هیچکس صدام نشنید!

آمدم روی جاده
هوا داشت تاریک میشد و رفتم کلید دادم دست صاحبش و گفتم کار دارم و نمیشه منتظر بشم تا باغچه کامل آب بشه
از ماجرا چیزی نگفتم چون میدونستم اون بچه های بی خود فامیل مسخره ام میکنند و میگن باد بوده ولی من دیدم بادی نبوده!

فرداش منو صدا زدن گفتن ما بهت یه کاری میگیم برو درست انجام بده ، پرسیدم مگر من چیکار کردم؟
گفتن چرا در کلاس باز کردی رفتی میزهارو بهم ریختی ؟
گفتم من نرفتم سمت کلاسها!
گفتن درها همه قفل بوده(یا خدا!!!)
یکی درهارو باز کرده و رفته میزهارو بهم ریخته و آمده پشت سرش در قفل کرده!



دوتا دیگه رو خلاصه میگم:
{این اولین اتفاق بوده که اینجا سوم میگم}
یه خونه مترکه که خونه قبلی پدربزرگم تو روستا بود رفتم  سرک بکشم داخلش
از این خونه گلی ها بود
(با چندتا از بچه های فامیل بودیم)
سرمو بردم داخل دیدم یه نفر آخر خونه تو تاریکی وایستاده ، کمی چاق بود
صورتش ندیدم و چمشاش یه حالت قرمزی میزد
فرار کردم و بچه ها آمدن دنبالم و علت جویا شدن
وقتی تعریف کردم برگشتن دسته جمعی رفتن داخل 
برگشتن بیرون مسخره ام کردند گفند خواب دیدی!

واسه این یکی شاهد دارم!
با همون بیخود فامیل تو خونه داداشم خواب بودیم
آشپزخونه نزدیکمون بود
اول صدای پلاستیک بود
یه صدای راه رفتن آمد بعدش
یه دفعه راه رفتن تند شد و رفت سمت گوشه آشپزخونه و دوتامون به وضوح صدای در آوردن یه چاقو شنیدیم!
لامپ روش کردیم ولی کسی نبود
داداشم و خانومش هم تو اون اتاق خواب بودن!

لامپ خاموش کردیم ولی صدای راه رفتن تا حدود نیم ساعت بعدش ادامه داشت
ما تمام  صبح نخوابیدیم از وحشت


اینا همش واقعی بود 
من کابوس هم دیدم ولی گفتم واسه این چالش به جای کابوس داستان واقعی بگم
ترس این اتفاقات رو هنوز دارم
مخصوصا دومی بد بود ، خیلی بد چون به کسی نگفتم و همش ریختم تو خودم :/

از همه شما خوانندگان این مطلب دعوت میکنم از کابوس هاتون بنویسید و لینکش واسه اینجا ارسال کنید

شبتون بی کابوس
خونه هاتون بی روح
مدرسه هاتون بی جن!