میخواستم یه پست سیاسی بزارم ولی گفتم یه ماجرای واقعی که تو شهر ما اتفاق افتاده براتون تعریف کنم




چند سال پیش یکی بنده خدایی به مرگ طبیعی فوت میکنه که از قضا جوون بوده

طبق معمول چندتا از بزرگای فامیل میرن سمت آرامگاه تا قبر واسه ی این مرحوم آماده کنند چون اینجا بر خلاف جایی مثل بهشت زهرای تهران قبرها آماده نیستند و باید قبر حفر کنی و فقط ردیفش مشخصه و از طرفی دیگه اینکه دورتا دور قبرستون کوه هستش که یه طورهایی میشه گفت حدود یک کیلومتر یا بیشتر این کوه ها از قبرستون فاصله دارن


اینا که در حال کندن قبر بودن شروع به بحث میکنند و یکیشون که سن بیشتری هم داشته شروع میکنه به گفتن که آقا تو این مملکت جوان سالم نمونده و همشون یا مشروب میخورن ! یا آت و آشغال (فست فود) و ورزش نمیکنن و زمان ما خیلی همه چی سالم بوده و...

همین جوری که داشته حرف میزده و کنار هم قبر هم وایستاده بودند تا قبر کن کارشو بکنه این بزرگوار دستشو به سمت کوه ها دراز میکنه میگه :

ببینید نسل ما نسل ورزش کاری بوده ، تا من بمیرم این قبرستون اینقدر بزگ شده که خورده به کوه ها!!!


اطرافیان میگن هنوز کلمات این طرف تمام نشده بوده که زیر پاش خالی میشه و میفته تو قبر و سرش میخوره به لبه ی قبر و همونجا جان به جان آفرین تسلیم میکنه!


نتیجه اخلاقی:

تا زنده اید زندگی کنید ، خوش باشید و خودتان باشید


لحظه مرگ دیگه نمیتونی بگی من کلی آرزو دارم ، ورزشکارم و ...



انشاالله به حق محمد(ص) و آل محمد همیشه تن خودتون و عزیزانتون همیشه سالم باشه