آقـــــآیــــــ... سر بهـ هوا

سلام خوش آمدید



 وقت آن شد که از این دار فنا درگذریم

کاروان رفته و ما در سر ره در گذریم

توشه راه نداریم چه تدبیر کنیم

منزل دور و دراز است عجب بی خبریم

توشه راه حقیقت که نه نان است و نه آب

توشه آنست که ایمان درستی ببریم

خانه و خانقه و منزل ما زیر زمین

ما به تعمیر سر و ساختن بام و دریم


آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت: 

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.» 
حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟» 


ماه رمضان سال قبل منزل کیک درست میکردند و منم کیک دوست:)

منتها یادمه آخرشب شد و دیر وقت بود و منم خسته بودم و رفتم خوابیدم ، فکر کنم ساعت 2 شب بود از خواب بیدار شدم

یادمه چشمم با ذکر کیک کیک باز کردم!

با یه چشم بسته تو تاریکی روان شدم سوی آشپزخانه ؛

رفتم سمتش دستمو بردم یه تیکه بردارم که دستم خورد به سینی از شدت داغ بودنش پریدم عقب نمیدونم پام به چی گیر کرد همون طور عقب عقب آمدم با کله رفتم تو در یخچال و پخش شدم کف آشپزخانه!

تازه اون یکی چشمم باز شد:

دقت کردم دیدم این جماعت با تدبیر و امید سینی کیک از فر در آوردن و برای خنک شدن گذاشتن روی گاز منتها این کپسول گاز مشکل داشته تا آخر بسته نشده و گاز با یه شعله ی خیلی ریزی روشن بوده و سینی هم فلزی بوده و داغ شده:/


صبح تو خونه گفتم دیشب آمدم آب بخورم دیدم گاز روشن مونده!اگه شعله خاموش میشد و گاز پخش میشد چی؟

استقبال خاصی نشد فقط گفتن گویا همون شب چندتا از ظرف های تو یخچال جابه جا شده انگار یکی داشته دنبال خوراکی میگشته


آقـــــآیــــــ... سر بهـ هوا

ابتدا تو را نادیده می گیرند!

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات